تبليغاتX
بیدار
نوشته شده توسط ارمان در چهارشنبه سوم فروردین 1390 ساعت 0:56 | لینک ثابت |

   هر چه تلاش میکنم ،شروعش را به یاد نمی آورم.از آن وقتی که وارد این خانه یا بهتر است بگویم قصر،شدیم همه چیز شروع شد.مکانی بسیار خیال انگیز بود،فضاهای داخلی بزرگ ،اغلب با آرایه های تاریخی والبته بسیار زیبا و راهروهای تو درتو و راه پله هایی پیچ در پیچ ،که همه در نهایت به تالارهایی بزرگتر و فراختر ختم میشدند،ستونهای زیبا با آجرکاریهای از آن هم زیباتر ،همه جا به چشم می آمدند.در این فضا بسیاری از دوستان و حتی بستگانم را میدیدم که با هم در حال گفتگو بودند ، ولی بی اینکه مرا ببینند ،بی کمترین توجهی از کنارم میگذشتند.من تنها چشم بودم وگوش ،وگویا هیچ کس در آنجا نه مرا میدید ونه میشنید . بجای تمام آنها من بودم که میدیدم ،میشنیدم و حس میکردم.اینجا یکم بی زمانی بود و دوم بی مکانی.نه معلوم بود چه وقت است ونه معلوم بود کجاست؟ با همین اوضاع خانه های زیادی را گشتیم ،که همه شبیه هم بودند ودر تمام این احوال فضایی بر این مکانها حاکم بود ،فضایی مه آلود و در کنار دریایی خروشان ،که جلوه ای داشتند که هیچگاه در زندگی روزمره احساس نکرده بودم ."عجیب بود."

   آن هنگام که در این اوضاع به سر میبرم ،دچار حواس متضادی میگردم :از یک سو لذت میبرم ،از آن طرف میترسم واز سویی دیگر سر گشته وحیرانم.گاهی شادم و گاهی مغموم . یک لحظه احساس تعلق میکنم و آنی دیگر به شدت غریبه ام.مثل این میماند که درونم همچون جغرافیای ناشناخته اطرافم سرشار از سوال باشد. چونان شبحی در میان "شناخته و نا شناخته" و "گنگ وآشکار" اطرافم را میگردم و  توش و توانی از برای فهم آنچه در پیرامونم میگذرد ندارم.منفعل وتنها در این قصه حضور دارم و در این اوضاع چیزی مثل لذت و دلهره در خویش احساس میکنم .

...........

   دیگر دارم میترسم. اینجا کجاست و این قصه ها چیست؟ پایان این همه پریشانی چه میتواند باشد؟این اوهام دارند مرا به کجا میبرند؟نکند عاقبت این سفر به وادی دیوانگی منتهی شود! یا شاید مرده ام .مردنی که عاجز از درک مرگ خویشتنم.ولی راستی اگر مرگ یا دیوانگی همین است ،زیاد هم چیز ترسناکی نیست.

   دیوانه شده ام؟ یا مرده ام؟.....اگر دیوانه بودم و دیگر بار توانستم بنویسم سعی میکنم از اتاق "ایزوله " بهتر خودم را بازگو کنم ،یا شاید مرده ام که در این صورت در اتاق تشریح ویا نهایتا در گور برای همیشه ساکت خواهم بود.ولی اگر خواب هستم وبیدار شدم ،فنجانی قهوه خواهم نوشید و نمیدانم آنگاه اینها را به یاد خواهم آورد یا نه ؟

نوشته شده توسط ارمان در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ساعت 19:43 | لینک ثابت |

در آستانه سال نو معمولا خیلیا برای سال بعد قرارهایی با خودشون میذارن . حالا منم میخوام بعد از کلی تنبلی توی چند ماه اخیر ، در مورد کار توی وبم با خودم قرار بذارم که سال 90 فعالتر باشم. امیدوارم قرارم رو با خودم جدی بگیرم.

نوشته شده توسط ارمان در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 18:3 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط ارمان در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 17:53 | لینک ثابت |

صدا از توی گوشی خوب نمیومد.پس دوباره پرسیدم :ساعت شش بعد از ظهر؟ گفت:آره.

به همه خوبی هاش فکر میکردم.همه چیز در خاطرم خوب بود،انگار این آدم هیچوقت بدی نداشته.هدیه های قشنگش همه جلوی چشمم بودن،یکی از یکی زیباتر.ولی در همین حال به تمام اون رنجهایی که تحمل کرده بودم ،فکرم جلب میشد.

توی همین فکرا بودم که گوشی زنگ خورد.خودش بود.گفت ساعت شش نمیتونه بیاد چون بین هفت تا هشت قرار داره .منم گفتم پس بعد هشت منتظرشم.روز بعد البته مثل همیشه خوش قول بود و سر ساعت هشت زنگ در به صدا در اومد ومنم شک نداشتم که خودشه .و بود.

اومد ونشستیم و گفتیم.تا اون موقع که از من شرطی رو خواست که نمیتونستم به جا بیارم.جوابم "نه"بود.جواب اون "خداحافظ برای همیشه".پذیرفتم،چون حس میکردم،زندگیمون دیگه باهم نیست.چهره شو توی آخرین لحظه ای که داشت میرفت یادمه .همه خداحافظیامو کرده بودم وتنها دستامو به نشانه بدرود تکون دادم.رفت وتوی تاریکی گم شد.برگشتم توی اتاق و اولین کاری که کردم گوشیم رو خاموش کردم.

حالا چند روز از اون ماجرا گذشته .امیدوارم اون راه زندگیشو پیدا کرده باشه.منم دارم به زندگی بی اون فکر میکنم.شاید اینجوری واسه هر دو مون بهتر باشه.شاید.

 

نوشته شده توسط ارمان در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 ساعت 20:13 | لینک ثابت |